![]() |
![]() |
|
| یوسف: سنبل یک مرد ایده آل که لا به لای زمان گمشده! |
|
تنها
در اتاق یک تخت کوجک محدود یک لحاف یک بالشتک کوچک نا محدود و سری پر سودا شبی درازو بی انتها صدایی به گوشم میرسد : من خدا را می شناسم کمی به طراف خزیدم که پر از خالی هوا شده است : من خدا را بهتر از تو می شناسم صدا نزدیک تر از کمی دورتر صدا از نگاه خاموش سوسن میهمان چند روزۀ آغوش من است و او بی مهابا راوی حرف خود در چشمانش :من خدا را بهتر و بهتر از مریم می شناسم! وقتی که مریم حرف می زد وقتی که مریم نفس می کشید و وقتی که کتاب را به نام آشنایی می گشود و قتی زیر لب نامی را زمزمه نکرده اینها و همه ی اینهای دیگر را انجام نمی داد!!! من از آن روز خدا را شناختم...
و وقتی که دیگر مریم زمزمه نکرد آن زیبا نام عشق را فهمیدم که من مریم را بهتر از خدایش می شناسم و دیدم که مریم نبود و من بودم و دیدم که سوسن سوسن شد و مریم حتی مریم هم نبود....! مریم! خدا را خدا را خدا را |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 9:59 توسط فاطمه |
|
|
عاقبت بهش رسيدم!!!
نمی دونم درسته یا نه اما تو دلم راضیم... راضیم از تمام زحمتایی که کشیدم... و اینو مدیون دوستانی هستم که تنهام نذاشتن!!!! و باز راضیم از اینکه راهو هموار می بینم... و چقدر آرامش دارم حالا که رها شدم!!! از اسارت آرزوهایی امید رسیدن بهشون کلافم می کرد!!! و این آرزوها با همه خوبیشون چقدر ضجر دهنده اند تا براورده شدنشان!!! و این آرزوها با همه بدیشان چقدر لذت بخشند وقتی راضیم میکنند با رهایی ام!!! درود بر تو ای آرزوهای زیبای من!!! درود بر تو.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 14:13 توسط فاطمه |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یوسف: سنبل یک مرد ایده آل که لا به لای زمان گمشده!
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 آبان 1389 تیر 1389 اسفند 1388 آذر 1388 آبان 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 |
| پیوندها |
|
پدر ستاره های شبِ من زِیره خیج فارس سر مشق ی.نقی زاده برای دلتنگی تنها همه چی توش هست!!!!!!!!!!!!!!!!!! هکال(داوود بستان) سراب عشق شاسوسا ترفند گروه وبلاگ نویسی تخصصی |
|
RSS
|